تبليغاتX
خـــــــــــــــــط ســــــــــوم
 
خـــــــــــــــــط ســــــــــوم
 
 
آن[خط سوم]منم
 

بلوک « 1914 »

 

دیگر بار در اتاق خود هستم ... خـــواری دیده ، خشمگین ، و خوشحال . آیا شب است بر این پنجره یا روز ؟ ماه آمده است ، چون دلقکی فراز بامها ، و برای من شکلک در می آورد .

ای آفتاب ِ روزانه برو ! ای پشیمانی دور شو ! چه کسی دل آن دارد که مرا یاری کند ؟ در این ذهن ویران و گیج ، تنها شب است که راه می یابد ، تنها شب است که راه می یابد ! در این سینۀ تهی تنها نگاه تو رخنه می کند ، تنها نگاه آزمند تو در من چنگ می اندازد . همه چیز برای همیشه از دست می رود ، « هـــرگـــز » آغاز می شود ،آنگاه که فـــــریـــــاد می زنی : « آری ! »

 

 

بلوک « 1902 »

 

به کلیساهای تاریک پای می نهم و خاکسارانه نیایشی بجا می آرم . آنجا به انتظار بانوی زیبا می مانم در پرتو نور سرخ شمایلی .

در سایه های نزدیک ستونی ، از غژاغژ در به خود می لرزم ، امّا تنها تصویری ســــــراســــــر تابناک ، تنها رویای او در چهرۀ من نظر می دوزد . آه ، من آن زنانگی جاودان باشکوه را نیک می شناسم . در آن بالا ، کنار گچ بُریها ، لبخند ها ، خیالها ، و رویاها رخ می نمایند .

 

 

آه ای قدّیسه ، چه آرامبخش است بالای تو ، همچون شمعهای نوازشگرانه آهـــــــــی را می شنوم نه کلامی را ، با اینهمه باور دارم : تو محبوب منی ...

 

 

 

 

بلوک « 1880-1921 »براستی برترین سخنگوی عصر خود ، آخرین شاعر از تبار شاعران بزرگ قرن نوزدهم ، و بی تردید نخستین شاعر بزرگ روسیه در قرن بیستم بود .آناآخماتوا دربارۀ بلوک نوشت : « او چون یادمانی بر آستانۀ این قرن ایستاده است ». شعر بلوک سرشار از تعارض همیشگی میان دعوی آگاهی پیامبروار از مصائب تاریخ از یکسو و خواستها ، لذّتها و رنجهای یک دَم از سوی دیگر است و این تعارض را در شعر « دوست نازنین ، حتی در این خانۀ آرام » نوشته شده در بلوک/1 بروشنی در می یابیم .دنیای بلوک دنیای مطلقهاست و شعرش در پی آن است که شدیدترین احساسات را در ما برانگیزد . بلوک همچون دیگر سمبولیستها با پوزیتیویسم جدال داشت و می کوشید ، قالبی ، سبکی ، و شیوۀ بیانی بیافریند که از استدلال بگریزد و از راههای دیگر به خواننده دست یابد .در شعر «شب ، خیابانی ، چراغی ، داروخانه ای » نوشته شده در بلوک /1 با نوشته ای مواجه ایم که به همان اندازه که بدبینانه است درخشان نیز هست و همین شعر منتخب از سال «1912» پرقدرت ترین و صریح ترین شعر بلوک در میان اشعار آن سال به شمار می رود .

آنچه سمبولیستها را متحّد می کرد نفرت شدید از ماتریالیسم و بی فرهنگی بورژوازی بود . اینان همچنین پوزیتیویسم را که بر قدرت انحصاری علم ، ریاضیّات ، و خِرد در دستیابی به شناخت غایی جهان پای می فشرد ردّ می کردند . سمبولیستها در برابر این باورها نوعی زیباگرایی فراگیر را پیش می کشیدند که زیبایی را جوهر کلّ واقعیّت و یگانه قدرت قادر به تغییر جهان می دانست .آنان بویژه مفتون فرهنگها و دوره هایی تاریخی بودند که به گمان ایشان در راستای زیبایی شناختی مشابهی بود – دوران کلاسیک باستان ، رنسانس ، و عصر رمانتیک – و نیز شخصیّتهایی چون واگنر ، نیچه ، و ، درصدی کمتر از اینان ، جان راسکین . زیبایی در مقام مقوله های فلسفی بر همۀ مقولات دیگر ، مثل اخلاق و منطق، مقدّم بود و نیروی رستگاری بخش مذهب را نیز غصب کرده بود که این نکتۀ آخربخصوص در یکی از اشعار اوّلیّۀ بلوک « جویای رستگاری ام من » نوشته شده در بلوک/2 نمایان است .

برای بلوک دست یافتن بر جسم به معنای خوار داشت ِ چیزی مقدّس بود . الاهۀ او با عرضۀ چیزی که شاعر می تواند از جایی دیگر نیز به دست آورد او را از چیزی محروم می کند که تنها نزد خود اوست . در شعرهای اوّلیّه شاعر بر « نۀ » سرسختانۀ این الاهه تکیه می کند که این موجود قدسی را در چشم او همچون تجسّم ِ پاکدامنی خدشه ناپذیر جلوه می دهد .در شعر « حفظ کرده ام در میان نواهای جوان » نوشته شده در بلوک/3 متوجّه می شویم گوینده زنی است که خلوص پرغرور خود را با پس راندن تمنّاهای خاکی شاعر حفظ کرده است .

در فضای سمبولیسم روس که آمیزه ای از رازورزی و شهوانیّت بود رابطۀ بلوک با همسرش به دست خود بلوک و یاران سمبولیستش در قالب نیایشی مذهبی که برخی از اشعار اوّلیّۀ بلوک فراهم آورده بود ریخته شد . در شعر « به کلیساهای تاریک پای می نهم»نوشته شده در همین پُست، شاعر حضور ِ محبوب را در قالب های عبادی و رازورزانه احساس می کند .هرچند این آیینهای نمایشی سرانجام مایۀ دردسر همسر او شد و زوج جوان دست از این آیینها کشیدند ، با اینهمه آنها بازتاب تمایل ژرفِ شخصی ِ بلوک بودند به اینکه عشق به همسرش را همچنان آرمانی و دور از هرگونه ارضای جسمانی نگاه دارد . این تلاش به همان اندازه که آتش تخیّل را در جان شاعر شعله ور می کرد ، برای مردی که او بود ، مایۀ اضطراب و عذاب بود . در واقع اگر زندگینامۀ بلوک ِ شاعر را با زندگینامۀ مردی به نام بلوک برابر هم بگذاریم ، این عقدۀ جنسی مهّمترین نیروی محرّک و سرچشمۀ الهام بلوک و راهی بوده که او را به الاهۀ شعر خود می رسانده است . شاعر که می خواست سرچشمۀ ملموس این عاطفۀ جسمانی را از دسترس دور کند آن را تعالی می بخشید و مدّعی بود که چیزی آسمانی را قالبی خاکی بخشیده است .بلوک نیز مانند بسیاری شاعران عاشقانه سُرا ، از دانته تا بودلر ، برای سخن گفتن از تجربۀ خود ، زبان مذهبی را بر می گزیند .این همانقدر که دربارۀ شعرهای اوّلیّۀ او صادق است در مورد نخستین نامه های او به نامزدش نیز راست می آید . شاعر بازتاب ِ جان را در زیبایی ظاهری جسم می بیند و آنچه از جسم می طلبد روح است .سرچشمۀ این فکر آیین نوافلاطونی است . رسالات نوافلاطونیان دربارۀ عشق تصویری کانونی دارد و آن نردبانی فَلَکی است که از زیبایی و عشق انسان خاکی به عشق الاهی می رسد . بنابراین بلوک پیرو آن سنّت رازورانۀ شعر عاشقانه است که در زیبایی زنانۀ خاکی آیینه ای می بیند که می توان جمال ازلی را در آن تماشا کرد .در شعر عاشقانۀ بلوک ، همچون شعر دانته که بلوک خود را به او بس نزدیک می شمرد ، عاشق در محبوب خاکی خود معشوق ازلی را می یابد . عشق ، خود بدل به معرفت می شود و شعر قالبی کلامی برای بیان آن است .در شعرهای بعد از این شاعر از آن می ترسد که آن الاهه به او « آری » بگوید و بدین سان هر چه دارد از دست برود .در شعر « دیگر بار در اتاق خود هستم » نوشته شده در همین پُست گوینده خود ِ شاعر است که با تباهی و زوال آرمانش روبرو شده است .بنابراین بخش عمده ای از اشعار بلوک را می توان شعرهایی در زمینۀ دادباوری دانست که از هزارتوی جنسیّت خود او می گذرد .بلوک آخرین روزهای عمر خود را با دردی توان فرسا در سینه گذراند . وی در 27 اوت 1921 درگذشت .هنگام مرگ همسرش و مادرش بر بالین وی حضور داشتند .پاسترناک : « بلوک طرحی را در آسمان می دید . آسمانها پیشاپیش به او گفته بودند که رعد و برقی هولناک ، هوایی عَفَن ، توفان و گردبادی مهیب در راه است .بلوک چشم به راه این توفان و آشوب بود .خطوط آتشین آن را ترس و اشتیاقی برای دیدن پیامدهایش ، بر زندگی و شعر او حکّ کرده بود »

بلوک در چشم معاصرانی که بعد از او برجای ماندند نماد گویای فرهنگ ایشان بود که همگی شاهد پایان ناگهانی اش بودند . اگر تأثیر او برشعر روس رنگ باخته است و اگر معنای شعرهایش گاه بیش از حدّ مبهم یا سبک او بیش از حدّ شخصی می نماید ، شاید بدین سبب باشد که زمان ما شتابناک تر از زمان او سپری می شود و ضرباهنگ و وزن زمان ما چیزی یکسره متفاوت شده است .

نوشتار بالاخلاصۀ ای ست از آن ِ جرالدپیروگ و ترجمۀ عبدالله کوثری . .

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 15:39  توسط شـــــــــراره جــــمــــــشيــــــد  | 

 

«1901»

 

 

حفظ کرده ام در میان نواهای جوان تصویری مغموم و لطیف از روز را . بناگاه گردبادی می وزد ،  ابری از غبار بر می خیزد ، و آفتاب دیگر نیست ، گرداگرد مرا فلق گرفته است .

امّا درون سلّول ِ من ماه مه است و من بی آنکه دیده شوم تنها میان گُلها زندگی می کنم و بهاری دیگرگون را به انتظارم . دور شو . من آمدن ملک مقرّب را احساس می کنم ، رویاهای خاکی تو با من بیگانه است .

دور شوید ، سرگشتگان ، کودکان ، خدایان !

من باز هم در روز واپسین شکوفا خواهم شد .

رویاهای مــــــــن کــــــــاخــــــی مـــقــدّس اســـت . عـــــــشــــــــق مـــــن ســــــایــــــه ای نـــمـــی انـــدازد .

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 0:35  توسط شـــــــــراره جــــمــــــشيــــــد  | 

 

« 1900 »

 

« جویای رستگاری ام من »

 

جویای رستگاری ام من . خرمن ِ آتشِ  من بر چکاد کوهها می سوزد و قلمرو شب را سراسر روشن می کند . امّا روشنتر از هــــــــــر آتـــــــش دیدۀ جان بین من است . و تــــــو بس دوری ، دور .....امّا آیا این تو هستی ؟ جویای رستگاری ام من

در آسمان اختران به همسرایی سنگین و باوقار می خوانند . مردمان نسل اندر نسل نفرینم می کنند . تنها برای توست که در کوهساران آتش افروخته ام . امّا تو وهمی بیش نیستی . جویای رستگاری ام من ...

اختران همسرا ، خسته ، از خواندن باز می مانند . شب می رود و تردید می گریزد .تو از چکادهای روشن ، از دوردست ،  فرود می آیی . به انتظارت بوده ام . روح من در برابرت به خاک می افتد . رستگاری در توست ...

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 0:20  توسط شـــــــــراره جــــمــــــشيــــــد  | 

 

« 1912 »

دوست نازنین ، حتّی در این خانۀ آرام ، تب بر من هجوم می آورد . در این خانۀ آرام ، جایی کنار ِ اجاق ِ آرامبخش نمـــــی تــــوانم یافـــــت ! صــداهــا می خوانند ، بـــــوران صدایم مــــــی زند ، و مــــــــن از این دنج ِ خلوت می هـــراسم ... حتّی پشت شانۀ تــــو ، عـــزیز مـــن ، کـــــــــسی هست که مــــی پایَدَم !

پشت شانۀ خاموش تــو خش خش بالها را می شنوم ... و با چشـــمانی ســـوزان در مـــن رخنه می کند ، فرشتۀ توفان ، عــــــــــزرائـــیـــل .

 

« 1912 »

شـــب ، خــیــابــانـــی ، چـــــــراغــــی ، داروخـــانه ای ، نوری پــریــده رنگ و بی معنـــا . ربــــع قـــرنـــی دیـــگر نبز زندگـــی کن و همه چیز هـــــمین خـــــــواهد بود .راه گــــریزی نیست . تو خــــواهـــی مرد و بار دیـــگر از نــــــــو آغـــاز خـــواهــــی کــــرد و همه چــیز خود را تـــکرار خــــواهـــد کـــرد ، مـــثل گذشته : شــــــــب ، مــوج ســــــــرد آبـــــــــراه ، داروخانه ای ، خیابانی ، چـــراغـــی .

 

 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 21:20  توسط شـــــــــراره جــــمــــــشيــــــد  | 

 

به کدام رویت بود که آن خاک بپوسانید ، و کدام چشمت بود که نخست بریخت ....؟

بای خَدیک َ تَبَدی البِلی/و َ اَیُ عَینَیکَ اِذا سَالا......

 

 

 

 

 

 

یک ترجمه ی دیگر بند اول دارد : پوسیدگی و تباهی در کدام یک از دو گونه ی تو پدید آمد ......

...

ماجرای تاثیر این نوحه بر داوود طائی برای توبه از زبان

هَوازِن

 قشیری جالب است...

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 10:25  توسط شـــــــــراره جــــمــــــشيــــــد  | 
 
  بالا